درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
لینک دوستان
ماهوري در صحرا
دلتنگي هاي يك معلول
اتاق آبي
نيمكت 21 گرمي
خلوتكده من
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

به نظرمن آنچه در این فیلم از هر چیز دیگری برجسته ترو با اهمیت تر ا
ست ، نه شوخی های کلامی آن ، نه صحنه های مستند گونه و
باورپذیر آن ، و نه خط داستانی جالب و جذاب آن ، هیچ یک ازاینها ن
یست ؛ بلکه تبلیغ مدارایی که تم اصلی فیلم است آن را قابل تامل می
کند .
بسیاری از کسانی که نیمهء دوم دههء ۷۰ یعنی بعد از دوم خرداد را به
خاطر دارند نام ده نمکی را نماد خشونت و مترادفی برای واژه چماق
می دانند : وسط میتینگ ها ابتدا بلندگوها قطع می شد و بعد صدای
فریاد و شعار به گوش می رسید . سرها که به طرف مبدا سر و صدا
برمی گشت چند جوان ریشو را می دیدی که با چهره های برافروخته و
چشم های درشت شده وصدایی که از فرط فریاد گرفته بود مهاجم و
تهدید آمیز گاه به سوی سخنران و گاه به سوی شرکت کنندگان هجوم
می بردند . شرکت کنندگان از جا بر می خاستند و سراسیمه می
گریختند . بعضی مقاومت می کردند ، برخی درگیر می شدند و بعضی
فقط اوضاع را به نظاره می ایستادند . میتنیگ به هم خورده بود .
مهاجمان به هدف خود رسیده بودند . مهم نبود اگر روزنامه های فردا
صبح با عکس های بزرگ و شرح و تفصیل فراوان خشونت و چماقداری
را محکوم و جملهء تکراری « اوضاع به شرایط قبل از دوم خرداد برنمی
گردد » را قرقره کنند .
نام ده نمکی برای نوجوانانی که فیلم اخراجی ها را دیده اند تداعی
کنندهء نمکی است که اکبرعبدی در طول فیلم می ریزد ، ولی برای
کسانی که دورهء اصلاحات را به خاطر دارند ،نمکی را به یاد می آورد که
بر زخم دانشجویان زخم خورده پاشیده می شد .
پس اگر اکنون افرادی هستند که با این پیش انگاری ، همه جنبه های
هنری فیلم اخراجی ها را نفی می کنند شاید بتوان آن را یک عکس
العمل طبیعی و ناشی از خصائل انسانی تلقی کرد .
اما آنچه من می خواهم بگویم ، این است که هرگز نباید از استحاله و
دگرگونی انسان ها غافل شد . چه دلیلی برای اثبات این مدعا هست
که ده نمکی ِ سال ۸۶همان ده نمکی ِ سال ۷۶ است و هرگز تغییر
نکرده ؟
مسعود ده نمکی در طول فیلمش مجید سوزوکی را با همهء سابقهء
الواطی و اوباش گری پذیرفت ، با او مدارا کرد ، در کنار بسیجیان و
رزمندگانش قرار داد ، و حتی در جایگاهی بالاتر از مدعیان دین و جنگ و
جبهه نشاند ؛ و در نهایت ، دگرگونی او را به تصویر کشید .
اگر مسعود ده نمکی توانست در مقابل مجید سوزوکی مدارا نشان
دهد ، چرا اصلاح طلبان و مدعیان مدارا و تسامح نتوانند در مقابل
مسعود ده نمکی مدارا به خرج دهند ؟
...اینترنت پدیدهء بسیار جالبی است . فقط همین عالم وبلاگ و وبلاگ
نویسی ، خود دنیایی است که از جنبه های مختلف می شود روی آن
مطالعه کرد .
در این دنیای مجازی ، آدم های حقیقی ، شخصیت هایی مجازی پیدا
می کنند که اگر چه گاه تا حدی آینهء روحیات آنهاست ، گاهی هم چه
بسا با شخصیت واقعی آنها در دنیای خارج از اینترنت هیچ سنخیتی ن
دارد . دو وبلاگ نویس که با هم دوست می شوند و حتی « دلشان برای
هم تنگ می شود » یا مجموعه ای از وبلاگ نویسانی که مدام به یکدیگر
« سرمی زنند » و خود را مکلف به اظهارنظروغالبا تایید آرای یکدیگرمی
دانند ، اگر روزی در خارج از دنیای مجاز با هم روبرو شوند هیچ معلوم
نیست تا چه حد با هم « دوست » بمانند و هنوز اندیشه های یکدیگر را
تایید کنند و شخصیت هم را بپسندند .
اصولا افراد پس از مدتی وبلاگ نویسی ، یک نوع شخصیت وبلاگی پیدا
می کنند . انتظاراتی در پیرامون آنها شکل می گیرد که مجبورشان می
کند به گونه ای خود را جرح و تعدیل کنند تا به آن انتظارات پاسخ بگویند .
انتظار « آپ کردن به موقع » یکی از این انتظارات است .
وبلاگ نویس می داند که اگر مدتی طولانی مطلب ننویسد ، دوستانی را
که پس از مدت ها تلاش و با عرق جبین پیدا کرده از دست خواهد داد .
در دنیای وبلاگ نویسی هم « آدم ها » - که البته سایه ای بیش
نیستند - خیلی زود به فراموشی سپرده می شوند .
انتظار « سرزدن » و کامنت نوشتن هم یکی دیگرازهمین انتظارات
است : اگرمن چند باردر وبلاگ تو اظهار نظر کردم ، تو هم باید در وبلاگ
من اظهار نظر کنی ؛ خواندن مطالب هم به تنهایی کافی نیست . هم
باید بخوانی ، هم بپسندی ، و هم پسند خود را ابراز کنی . درغیراین
صورت ، نه من نه تو ! شکل پیشرفته تر اظهارنظر ، تبادل لینک است .
در این دنیای مجاز معامله و دادوستد ، جایگاه ویژه ای دارد . « اگرموافق
باشی تبادل لینک کنیم » ، « وبلاگتو لینکیدم ، خوشحال میشم تو هم
وبلاگ منو بلینکی » ، « اگه بهت لینک بدم ، تو هم به من لینک میدی ؟
» ... .
انتظار دیگری که وبلاگ نویس باید به آن پاسخگو باشد ، جالب بودن
نوشته هاست . به ویژه اگر از راه های دیگر معامله گری ( نظیر دادن
لینک و نوشتن کامنت و ... ) صرف نظر کرده باشی ، باید مطالب وبلاگت
را به گونه ای بنویسی که خوانندگان - که سایه هایی بیش نیستند -
دلزده نشوند تا بتوانی همان تعداد خواننده ای را هم که دست و پا کرده
ای حفظ کنی .
در دنیای مجازی وبلاگ نویسی هم - مثل دنیای واقعی - « نامردی »
رواج دارد . دیده ام وبلاگ نویسانی را که گله می کنند از دیگرانی که
قبل ها چقدر اظهار ارادت می کردند و حالا که دوستان بسیاری یافته
اند ، دیگر جواب سلام را هم نمی دهند .
در این دنیای مجازی هم - مثل دنیای واقعی - اعتبار« آدم ها » با تعداد
هواداران و دورو بری ها و دوستان ، محک می خورد . داشتن ارتباطات
وسیع ، یا معادل دقیق انگلیسی آن - لینک - لازمهء موفق بودن دراین
دنیاست . در اینجا هم تلاش ، این است که « سایهء » دوستان از سر
کم نشود . اینجا هم شهرت و موفقیت ، دو واژهء مترادف تلقی می
شوند . ولی تفاوتی که از این لحاظ بین دنیای اینترنت و دنیای خارج از
آن وجود دارد این است که در دنیای وبلاگ نویسی ، چیزی به اسم سوء
شهرت وجود ندارد ؛ یک وبلاگ نویس یا دارای « حسن شهرت » است یا
اصلا به چشم نمی آید .
عجیب است که حتی در همین دنیای مجاز هم وسوسهء ابراز معلومات
، دست از سر این انسان بیچاره بر نمی دارد . شیطان ، گویی راه هک
کردن وبلاگ ها و جولان دادن در آنها را آموخته است . و باز عجیب است
که ما شخصیت های مجازی - که سایه ای بیش نیستیم - حتی از این
که یک شخصیت مجازی دیگرـ که او نیز سایه ای بیش نیست - بخواهد
سواد یا معلومات خود را به رخ ما بکشد بر می آشوبیم . در بخش
اظهارنظر وبلاگ ها دیده ام که گاه با ذکر شخصیت مجازی و گاه بدون آن
، این « سایه ها » محترمانه وغیرمحترمانه یکدیگر را به اظهار فضل
متهم می کنند .
اگر چه غالب وبلاگ ها با نام مستعار - یا حداقل نام کوچک افراد -
نوشته می شوند و در بیشتر موارد ، کسی شخصیت واقعی وبلاگ
نویس را نمی داند ، ولی باز هم اگر این فرد بخواهد به کسی توهین
کند یا نظری مخالف نظرات دیگران ابراز کند ، با یک اسم مستعار دیگر یا
با عناوینی مثل « بدون نام » ، « . » ، « غریبه » و امثال اینها مطلب
خود را بیان می کند .
بسیار جالب است که انسان ها شخصیت های تو در تو و مجاز در مجاز
پیدا می کنند . همین دنیای به اصطلاح « حقیقی » که در آن زندگی
می کنیم ، خود مجازی بیش نیست . شخصیتی که ما از خود در ذهن
داریم ، شاید یک توهم یا به قول هندوها « مایا » ـ و به قول خودم یک
سایه - بیشتر نباشد . همین شخصیت توهمی وارد دنیای وبلاگ
نویسی می شود و ماهیتی مجازی تر و توهمی تر پیدا می کند . حالا
اگر کسی همین نام مستعار خود را هم عوض کند و با یک نام
مستعاردیگر در وبلاگ دیگران اظهارنظر کند ، تصور کنید چه شخصیت
مجاز در مجاز در مجازی یافته است ! و چه موجود پیچیده ای بود انسان
؛ و تکنولوژی ، چه خوب پیچیدگی هایش را برملا می کند !
...
فیلم خون بازی را دیدم . حتی اگر همهء جنبه های قوی فیلم را هم
فراموش کنیم ، همین اندازه که فیلمساز درپشت تریبون اثر خود ،
جنسیتش را هوار نمی زند مزیت بزرگی است .
باران کوثری بی شک آینده ای درخشان در انتظار دارد ولی به نظر من
ستارهء این فیلم ، بیتا فرهی بود که با آن چهرهء تلخ و عصبی ،
استیصال یک مادر را در جدال بین عشق و نفرت به تصویر می کشید.
می خواهم این فیلم را با دو فیلم مطرح دیگر مقایسه کنم : میم مثل
مادر و زندان زنان . خون بازی از برخی جهات شباهت هایی به هر دوی
این فیلم ها دارد .
اگرچه فیلم بنی اعتماد ظاهرا بر یک معضل اجتماعی تاکید دارد ، ولی ـ
مثل فیلم ملاقلی پور ـ نقش مادر و عشقی که او نثار فرزندی می کند
که دیگران« پرتی خلقت » تلقی اش می کنند در آن بسیار برجسته و ت
تاثیر گذار است . از این نظر ، خون بازی به دلیل اجتناب از احساسی
کردن بیش از حد و دور ماندن ازاغراق در صحنه های عاطفی ، بسیار
موفق تر از میم مثل مادر است .
اما فیلم خون بازی از برخی جهات ، شباهت هایی هم به زندان زنان
دارد : کارگردان هر دو فیلم ، زن است . قهرمانان هر دو فیلم ، دختران
نوجوان هستند با این حال هیچ یک از این دو کارگردان در ورطهء
فمنیسم سطحی در نغلطیده اند . بازیگر نقش اول درهردو فیلم ، دختر
کارگردان است و نقشی که در فیلم ایفا می کند نقش یک بزهکار
است .
ولی باید بگویم علی رغم این که بنی اعتماد دارای تجربه ای طولانی در
فیلمسازی است و منیژه حکمت اولین کارگردانیش را در زندان زنان
تجربه می کرد ، زندان زنان فیلمی دشوارتر اما در عین حال موفق تر
بوده است . دشوار به دلیل تعدد شخصیت هایش آن هم در محیطی
مثل زندان ، و موفق باز به دلیل برآمدن ازعهدهء شخصیت پردازی از
طریق دیالوگ و حتی حالات چهره .
در خون بازی ، توجه دو کارگردان بر روی دو شخصیت بوده است و در
زندان زنان ، یک کارگردان به تنهایی بار شخصیت پردازی این همه
کاراکتر را بر عهده داشته است .
*****
پی نوشت : وجه تسمیهء خون بازی هنوز برای من مبهم است . شاید
به دلیل این که قربانیان اعتیاد عمدتا نوجوانان هستند ، واژهء بازی با آن
تداعی می شود ؛ و چون این بازی ، بازی ای پرخطر و هولناک است
نام «خون بازی» را برای آن مناسب یافته اند . نمی دانم .
...
جريان دستگيری ملوانان انگليسی در آب های مرزی ايران و عراق ، اين روزها موضوع
اخبار است . من الان با جنبه های سياسی اين مسئله ، دلايل به وجود آمدنش ، تاثيرش بر
زندگی ما ، و چگونگی حل شدن احتماليش کار ندارم . فقط می خواهم موضوعی را که الان
در مطبوعات بريتانيا مطرح است بازگو کنم .
در روزنامه های لندن اين روزها به زن بودن يکی از ۱۵ ملوان دستگير شده اشاره می کنند
و با لحنی احساسی و عاطفی می کوشند حس انسان دوستانهء خوانندگان را تحريک کنند . اين
که اين ملوانٍ زن ، يک مادر است ؛ اين که کودک سه سالهء اين زن اکنون در لندن بی تاب
در آغوشٍ مادر رفتن است ؛ اين که انسانيت حکم می کند اين زن هر چه سريع تر آزاد شود
و ...
حکومت جمهوری اسلامی هم که هر لحظه آمادهء گرفتن ژست های بشردوستانه است گاهی
به نعل می زند و گاهی به ميخ و سرنوشت اين زن را مورد توجه ويژه ای قرار داده است .
چيزی که اين ميان در کشاکش بازی های سياسی و حقوقی گم می شود شعار هميشگی
برابری زن با مرد است : زن چيزی کم از مرد ندارد و حتی می تواند به عنوان يک نظامی
به آن سوی مرز اعزام شود و پا به پای مردان بجنگد . آنچه در مواقعی نظير الان هيچ گاه
مطرح نمی شود اين است که اگر زن با مرد برابر است و حتی حق گرفتن سلاح و جنگيدن
را دارد ، بايد در تحمل عواقب آن نيز با مردان سهيم و شريک شود .
تصور کنيد يکی از طرفداران تز برابری مطلق زن و مرد ، ادعا کند که اصرار بر آزادی
تنها زن ملوان ، آن هم هنگامی که همرزمان مرد او هنوز در اسارت هستند نقض انديشهء
برابری زن و مرد است و به هيچ عنوان نبايد مطرح شود . به گمانم چنين فردی ، خود به
فقدان عاطفه و احساس و حتی بو نبردن از حقوق بشر متهم می شود !
...کوه های دربند پس ازبارندگی های اين چند روز اخير زيباتر از هميشه بود . خاک مرطوب
و سنگ های خيس وهوای ابری ، رنگی سربی به همه جا زده بود . آن بالاها ناگهان مه
رقيقی فضا را فرا گرفت . ديگر دورترها آنچنان قابل ديدن نبود . ولی همين مه ، فضای
کوهستان را وهم آلود کرده و بر زيبايی اش می افزود . اگر کسی قدرت تخيل داشت می
توانست خود را در دنيايی فوق طبيعت تصور کند در حالی که در خلاء و بی وزنی غوطه
می خورد و با محيط اطرافش يکی شده ، ديگر تافتهء جدا بافته ای نيست بلکه عظمت همهء
خلقت دروجودش متبلور شده است .
چرا اين قله های صعب و سرسخت را که در مقابلمان قد علم کرده و چنين مغرور و سرکش
به ما نگاه می کنند تا این حد زيبا می بينيم ؟ کم پيش می آيد که نگاه های غرور آميز را به
ويژه اگر به خود ما فخر بفروشند زيبا تلقی کنيم .
کوه در آن ِ واحد ، دو حس متضاد را در ما زنده می کند : ابتدا سخت تحقيرمان می کند و
ناچيزی و حقارتمان را به رخ می کشد . ولی جاذبهء سحرانگيزی در آن بالاها ما را همچنان
به خود می خواند . رفته رفته حس می کنيم همان کوهِ گردن فراز و سرکش ، اکنون در زير
کفش های ما لگد مال می شود . صدای خوش آهنگِ جنگِ کفش و سنگ ، نويد فتح قله را
می دهد و ما را در خيال ، بر موضعی فراتر از آن کوه عبوس و پر غرورمی نشاند . و اين
، دلمان را از حس حقارت پاک می کند و به جای آن ، غروری آرام و پنهان و سنگين می
نشاند . پس شايد نه عظمت قله ها ، بلکه قدرت خود ما برای تسلط بر آن عظمت است که
چنين زيبا به چشممان می آيد .
...چقدر به سرعت سپری می شوند اين روزها ! چه تب مسخره ای است جشن گرفتن به
مناسبت سوختن و از بين رفتن يک سال از عمراين همه انسان . چند ميليارد انسان در اين دنيا
هست ؟ چهار ميليارد؟ از «عيد» پيش تا «عيد» امسالْ چهار ميليارد سال عمر سوخته و از
بين رفته است.
شايد آتش چهارشنبه سوری هم به شکلی نمادين همان آتشی را به تصويرمی کشد که بر خرمن
اين چهار ميليارد آدم افتاده است .
به پيشواز سال نو می رويم و نمی دانيم سالی را که کهنه کرديم . حالا مثل لباس مندرس
و پاره ای به دورش می اندازيم پاره ای از وجودمان است که به تاراج رفته است .
...در صفحهء حوادث خواندم که دختر شانزده ساله ای را که دچارعقب ماندگی ذهنی هم بود
دزديدند ، به او تجاوز کردند ، و در مقابل پول دراختيار ديگران هم قرارش دادند .
من از انسان بودنم شرم کردم . تو از خدا بودنت شرم نکردی ؟
...يكي دو روز پيش در يك كافي نت كه در ضمن گيم نت هم هست نشسته بودم . چند
نوجوان هم هر يك برسر يك كامپيوتر نشسته بودند وازطريق كامپيوتر با هم مي جنگيدند .
با سر و صدا و فرياد هاي خود كافي نت را بر روي سر گذاشته بودند . صداي آهنگ تند
و هيجان آوري فضا را انباشته بود . صداي " تيراندازي " هم ازدرون هريك از
كامپيوترها به گوش مي رسيد . به يكي از آنها كه چند لحظه دقت كردم ، يك كماندو را ديدم
كه در يك شهر ظاهرا خالي از سكنه مي دود و مدام اسلحه اش را آتش مي كند و ديگران
را مي كشد و ازبين مي برد . گاهي هم سرنيزه را بيرون مي كشد و به جنگ خونين و
قهرمانانه و پر هيجان خود ادامه مي دهد .
اين نوجوانان را نگاه مي كردم كه چطور داغ و پر شور ، موس را برميز حركت مي دهند
و بر دگمه هاي كي برد مي كوبند . گاه مي خندند و گاه چهره اي جدي به خود مي گيرند و
تمام توجه شان بر مونيتورجلوي رويشان است . در اين " جنگ " چه شكست بخورند و
چه برنده شوند ، آنچه هزينه مي كنند 400 تومان پول به ازاي هر يك ساعت است .
زمان را بيست سال به عقب بر مي گردانم . به وقتي مي رسم كه خودم و نسل من ، همسن
اين نوجوانان بوديم . به اقتضاي سن نوجواني ، هيجان را دوست داشتيم و باز به اقتضاي
آن سن ، احساسات پاك از روحمان فوران مي كرد . در آن دوره به دست هم نسلان من
اسلحه واقعي با فشنگ جنگي مي دادند و به اوجازه مي دادند كه شليك كند وحتي دشمن را
بكشد .
نوجوانان امروز براي هر ساعت تخليه هيجان ، فقط 400 تومان مي پردازند ؛ ونوجوانان
نسل من به قصد تخليه هيجان و كسب ثواب رو به جبهه ها مي آوردند ولي آنچه می
پرداختند بسيار سنگين تر بود.
هنوز به ياد دارم سال هاي اوايل دهه 60 را كه هر گاه پيكر شهيدي را به محل مي آوردند
بوي تعفن ، محله را مي انباشت .
چه نسل مظلومي بود نسل من !
...
از نسبت هايي كه او به من مي دهد معذب مي شوم . او به چه چشمی به من نگاه مي كند ؟
خودش مي گويد به چشم يك معلم . آن هم نه مثلا يك معلم زبان يا چيزي شبيه به اين ؛ به
چشم يك معلم اخلاق ، يا ازآن هم بالاتر يك معلم عرفان و معنويت !!
از حرف هاي من يادداشت بر مي دارد و از ميان آنها كلمات قصاردر مي آورد و آنها را
سرلوحه اعمال و رفتار خود مي كند . مي دانم كه درهمه اينها صادق است و همين ، به
احساس ناخوشايندي كه دارم ، دامن مي زند .
پاسخش از جانب من ابتدا سكوت بود . بعد قدري تشكر تعارف آميز در پي حرفهايش بر
زبانم جاري كردم . ولي گويا توهمي كه او دچارش شده بود و هنوزهم هست ، با گذشت
زمان نه تنها علاج نمي شود بلكه عميق تر و شديد تر مي شود . بعد ، آرام به او گفتم كه
در باره من اشتباه مي كند و من خود ، خوب مي دانم آن كسي نيستم كه او سخنش را مي
گويد . اين حرف را چند بار و هر بار با بيان هاي مختلف تكراركردم ؛ ولي گويي همين
انكار مرا بر خفض جناح يا تواضعي حمل مي كند كه ذاتي انسان هاي بزرگ است !!
نه مي توانم ارتباطم را با اوقطع كنم و نه مي توانم به او اصرار كنم كه راه راغلط رفته
ومصداق همان دزد ناشي است كه به كاهدان زده است.
سكوت من نشانه تاييد حرف هاي اوست و گفتن آنچه در دلم مي گذرد نشانه بزرگ منشي
من ! و تاکيدي بر حرفهايش . راه ديگر اين است كه آنچه را حقيقتا هستم براي او عيان
كنم تا مثل اسبي كه مي رمد ، به قول معروف بي زين و بي سوار، فرسنگ ها از من
فاصله بگيرد . اين راه آخري ، تنها راهي است كه اصلا به آن نمي انديشم .
براي او كاري از دستم بر نمي آيد ، بايد براي خودم فكري بكنم تا مبادا حرف هايش را
راستي راستي خودم هم باور نكنم . اين كه به اين وبلاگ پناه آورده ام و اين حرف ها را
در آن مي نويسم در جهت همين هدف است .
يك قطعه از نهج البلاغه را مي توانم اينجا بنويسم :
مرا مگير بدانچه بر زبان مي آرند ،
و بهتر از آنم كن كه مي پندارند ،
و بر من ببخشاي آن را كه نمي دانند .
...
به اين نتيجه رسيده ام كه بيشترِ نيروي حياتي انسان از طريق چشم اوبه هدر مي رود . ياد
اين بيت معروف باباطاهر مي افتم كه : بسازم خنجري نيشش ز فولاد / زنم بر ديده تا دل گردد
آزاد .
معمولا آنچه با اين شعر تداعي مي شود ، چيزي نيست جز لزوم خودداري از نگاه كردن به
آنچه شرع ممنوعش كرده است .
ولي آنچه من برداشت مي كنم به همين جا خلاصه نمي شود ، اگر چه شايد يك ركنش هم
همين باشد .
مهم نيست اگرآزمايشي كه من براي محك زدن صحت و سقم استنباطم برروي خودم انجام داده
ام قدري بچه گانه جلوه كند . مدتي بود كه تمركزم را از دست داده بودم . نه اين كه نتوانم به
كارفكري بپردازم . مشكل اين بود كه اختيار ذهنم كاملا در دست خودم نبود . چيزي كه
اصلا خوشحالي نداشت خوشحالم مي كرد ؛ آنچه لزومي به برانگيختن خشم نداشت از كوره
به درم مي برد ؛ زماني كه لازم بود قدري در خودم تامل كنم ، خود را به كاري مشغول مي
كردم ؛ و آنگاه كه بايد به كاري مشغول مي شدم حوصله و انگيزه اش را نداشتم .
آزمايشي كه انجام دادم از اين قرار بود كه در تنهايي خودم چشمانم را با قطعه اي پارچه بستم
و مصصم شدم يكي دو ساعتي را به همان وضعيت بمانم . نتيجه ، از همان دقايق اولْ خود را
نشان داد : افكار پراكنده و مزاحمْ كم رنگ شدند ، آرامش تا حدي رخ نماياند ، احساسات خشم
گاه به گاه يا سرخوشي هاي هر از گاه – كه هرانساني ناخودآگاه به آنها مبتلاست و گاهي
سرعت ظاهر شدن و محو شدنشان آن قدر زياد است كه معمولا در خاطره هم نمي مانند –
ضعيف شدند و فرصت خودنمايي نيافتند . احساس دروني ام اين بود كه نسبت به چند دقيقه قبل
تر از آن ، قدري عميق تر شده ام و به خود خودم – ولو خيلي كم – نزديك تر .
به گمانم دليل همه اينها اين است كه نيرويي كه در هر انساني هست و در مقابل همه اين آفات
از او محافظت مي كند معمولا از طريق نگاه او به هدر مي رود و ديگر نيرويي براي
محافظت انسان باقي نمي ماند .
در زندگي روزمره هم مي توان شواهدي براي اثبات اين مسئله يافت.مثلا چرا وقتي حتي
نيروي فيزيكي انسان تحليل مي رود واو خسته مي شود ، اولين آثارش درچشم او هويداست ؟
چرا انسان خسته توان باز نگاه داشتن چشمانش را ندارد ؟ دليلش جز اين است كه طبيعت ،
براي بازيابي آن نيروي از دست رفته ، به او فرمان بستن چشم ها و تمدد نيرو را مي دهد ؟
چرا وقتي اسمي يا مطلبي از يادمان مي رود ، براي به ياد آوردنش يك لحظه چشمان خود را
مي بنديم ؟ دليلش اين نيست كه براي جستجو در فضاي ذهن ، به يك موتور جستجو گر
نيرومند نياز داريم ، و لحظه اي بستن چشم ، اين نيرو را براي آن موتور فراهم مي كند ؟
به چشمان انسان هاي خشمگين يا وحشت زده نگاه كرده اي كه چطور از اندازه طبيعي خود
خارج شده و درشت تر يا به عبارتي " بازتر" از هميشه شده اند ؟ دليلش غير از اين مي تواند
باشد كه نيروي حياتي انسان در اثر خشم يا ترس در حال بيرون ريختن و هدر رفتن است و
چون مجراي چشم ، مطمئن ترين راه براي خروج آن است پس اين معبر بايد عريض تر شود
تا آن نيرو ، خود را با سهولت بيشتري تخليه كند ؟
چرا هنرجويان مديتيشن به هنگام تمرين آن ، چشمان خود را مي بندند ؟ هدف آنها چيزي جز
بازيابي نيروي حياتي و ايجاد تمركز نيست ؛ پس اولين تصويري كه از آنها به ذهن ما خطور
مي كند ، انساني با چشمان بسته است .
اصولا در تاريكي مي توان نور را هم يافت . در اين دنيا كه معمولا هر آنچه ما مي بينيم
،عكس آن چيزي است كه حقيقتا هست هيچ تعجبي ندارد اگر كسي در تاريكي به دنبال نور
بگردد .
بيتي درمثنوي هست كه مصراع اولش را به خاطر ندارم . در مصراع دومش مي گويد : آبِ
حيوان در ميان ظلمت است .
...