درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
لینک دوستان
ماهوري در صحرا
دلتنگي هاي يك معلول
اتاق آبي
نيمكت 21 گرمي
خلوتكده من
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

چه نسل عصيانی و نا آرامی است اين نسل . عصيانش را سالی يك بار به
رخ می كشد . گويی جز بوی باروت و دود و صداهای مهيب انفجارآرامش
نمی كند . سال كه به اسفند می رسد ، بوی كهنگی را به بوی دود و باروت
می زدايد ، نجاست و گنديدگی را به آتش ِ چهارشنبه تطهير می كند .
جشن اين نسل هم درست مثل ًبزم شبانه ً هايی كه در آموزش سپاه داشتيم
تا چند مست و خراب بر جای نگذارد كامل نمی شود .
اين نسل جز اظهار وجود نمی خواهد . فرق نمی كند در روز عاشورا با
موهای بلند و ژل زده بر سروسينه بكوبد و علََمَ بر دوش بكشد يا به هنگام
برنده شدن تيم ملی خيابان ها را مسدود كند و پای بكوبد و دست بيفشاند يا
روز دانشجو بر سررئيس جمهورش فرياد كشد يا روز زن در پارك لاله
حق از كف رفته تاريخی اش را طلب كند يا هميشه صدای ضبط اتومبيلش
را به اوج برساند و در كوچه و برزن مانوردهد يا مانتوی تنگ بپوشد واندام
خود را به نمايش گذارد يا قرص اكس استعمال كند و آسمان و زمين را در
لحظه ای در هم نوردد يا ...
نسلی كه من از آن سخن می گويم نه فرياد های انقلاب را به خاطر دارد ، نه
ميدان های مين را و نه صدای زوزه خمپاره را كه لحظه ای ديگر جمع دوستان
را پريشان می كند . اين نسل ، هيچ چيز را به خاطر ندارد .
آلزايمر ، بيماری حادی است كه درست مثل سرخك همه نسل ها به آن مبتلا
می شوند .
نسل پيشين هم دچار آلزايمرزمان خود بود .آن نسل هم جزعصيان را نمی فهميد
،جز فرياد اورابه آرامش نمی رساند ،جزناسزا آتش دلش راخاموش نمی كرد،
جزآتش تطهيرش نمی كرد . فريادی و آشوبی و قهری و انقلابی ... و بعد
جنگ ...
بوی تعفن پيكرشهيدانی كه به همراه پلاكشان به محله باز می گشت ، رفتن
و ديگر باز نگشتن ،شب های حمله ، مناجات و دعا ، پيراهن های سفيد گشادی
كه روی شلوارانداخته شده ، عصيان ، عصيان ، عصيان ...
و نسل می گذرد . نسل پيشين ، پا به ميانسالی می گذارد . آرمان ها همه
از دست رفته ، و آنچه مانده پروتزهايی است كه به آنها نام پا داده اند ،
پايی كه ديگر به كار رفتن نمی آيد . موهايی كه سپيد و سياه شده و چشمانی
كه به فرزندش نگران است . فرزندی كه در به در به دنبال اتانول ميگردد !
و تاريخ تكرار می شود و حافظه ما هرگز تكانی هم نمی خورد .
...
روبروی سر دراصلی دانشگاه تهران سالهاست پيرزنی بساط كتاب پهن ميكند.
تقريبا همه كسانی كه مسيرشان ميدان انقلاب و راسته كتابفروشی های اين منطقه
است اورامی شناسند .زمانی ديدن اين پيرزن چادربه سر- كه ننه خطابش ميكنند -
دركنارمعدودْ كتابهايی كه روی پله كفش فروشی گذاشته وخود دركنارشان كزكرده ،
تداعی گر آثاردكترشريعتی بود . روزی به من ميگفت فقط كتابهای ً دكتر ً يا
كتابهای مذهبی را ميفروشد كه ثوابی هم ببرد .
... ولی اين روزها در بساطش كمتر خبری از ابوذر ، كوير ، يا نيايش هست .
در عوض ، ً قورباغه را قورت بده ً ، ً چگونه ميليونر شويم ؟ ً ، ً ميليونرهای
خود ساخته ً ، ً كسب و كار اينترنتی ً و ... خود نمايی می كنند .
شايد اين ننه هم تحت تاثير دنيای جديد و انديشه ها وايده آل هاي امروزي و
همچنين سختی های معيشتی ، دست از آرمان های خود كشيده و از خيرً ثواب ً
گذشته است ؟
آيا اين تغييررا بايد فقط تغييری دربساط بی اهميت يك پيرزن دست فروش تلقی
كرد وازآن گذشت ؟ به نظرمن چنين نيست .اين تغيير را بايد تغييری عميق در
احوال و روحيات من - كه روزی مشتری او بودم ـ انگاشت . مگر واقعيت
غير از اين است ؟ مگر غير از اين است كه فريادهای ابوذر بر سر عثمان
ديگر آن طنين را در گوش من ندارد و ديگر دلم را نميلرزاند ؟ مگرغيرازاين
است كه خشكی وخشونت و بی آبي روزهای كوير ديگر مرا بی تاب يافتن آب
نميكند ؟ اكنون ديگر بايد به فكر نان باشم و حتی به خربزه هم كه آب است دل
نبندم .
نكند اتفاقی كه هراسش را داشتم به وقوع پيوسته است ؟
...
يكی دو روز پيش درجريان وبگردی هايم ، عنوان وبلاگی توجهم راجلب كرد :
پله پله تا ملاقات خدا . يكی ازيادداشت های اين وبلاگ ، داستان ساده ای بود
كه ظاهرا فقط ارزش خبری داشت ؛ ولی سخت تكانم داد .خواستم روايت خودم
را ازآن بنويسم ديدم هر تعبيروتفسيری ، مبتذل و سطحی اش می كند .اين بود
كه با اجازه دوستم عين مطلب را از اين وبلاگ نقل می كنم :
به اين مانيتورزبان بسته روی آورده ام . چه دنيای پرتناقضی است اين دنيای
مجازي اينترنت . ازطرفی خصوصی ترين يادداشتها وحرف های زوايای
دلت را كه نزديك ترين كسانت هم نامحرمش هستند در آن مينويسی وبا هزار
اسم رمزپنهانش می كني وازسوی ديگر همه اين حرف ها را به شبكه جهانی
ميفرستی كه تا آن سوی اقيانوس ها هم ببينند وبخوانندش .
قديم ها كه اصلا اسم اينترنت هم به گوشمان نخورده بود ، ما بوديم و يك
دفتركاهی چهل برگ كه نگران تمام شدنش بوديم و يك دنيا حرف كه دردل
تلنباربود وبرسينه سپيد كاغذ نقش می بست .حرف هايی بود كه هيچ مخاطبی
نداشت وازعمق صداقت سرچشمه می گرفت .نه نگران اين بودی كه انتقادی
را برانگيزد، نه واهمه اين را داشتی كه خشمی را به فوران وا دارد و نه
شوق اين را داشتی كه تشويقی را برايت به ارمغان آورد .
راست ميگفت كه صميمی ترين حرف ها حرف هايی است كه برای هيچ
كس گفته می شود .
نميدانم پناهنده شدنم به اين دنيای مجاز چه تاثيری بر نوشتنم خواهد گذاشت .
انسان ،موجود پيچيده ای است.بااين كه ميدانی معدودافرادی هم كه نوشته هايت
رامی خوانند تو را نمی شناسند ولی باز اين نفس ، دست ازبازی وتوطئه
برنميدارد .توراوامی دارد كه به تظاهرو آرايش متوسل شوی . اگرتشويقت
كنند سرخوش ومست ميشوی واگر تحقيرت كنند ، سرخورده و خشمگين .
اگردوستانی بيابی درميان انبوهی ازآنان گم ميشوی و اگرنيابی به جستجويشان
روانه ميشوی و دركوره راه های سردرگم دنيای مجاز كه هرتابلوی راهنمايش
نيشخندی تمسخرآميزاست به رويت ، بازگم می شوی .
و يك تناقض ديگرچهره نشان می دهد: در سودای يافتن روانه شده بودی و آنچه
نصيبت شد گم كردن بود .
نفرين و آفرين : دو اسب وحشی و سركش و نيرومندی كه دو دستت را از دو
جهت به آنها بسته اند و وحشی وار آنها را هی كرده اند . و ... تو انسان بينوا
درآن ميان مثله شدی . خودت را گم كردی . گاه اينی و گاه آن .گاه سر خوشی
و گاه سرخورده .گاه سرگردانی و گاه سردرگريبان . گاهي طمع تاييد شدن
داری و گاهي وحشت تكذيب شدن .
كاش مخاطبم يكی بود . كاش جز برای او نمی نوشتم .كاش ازاين كثرت
خفقان آوراين دنيای متكثررها ميشدم . كاش به وحدت ميرسيدم . كاش به
واحد می رسيدم .
نه . ميتوانم خواسته ام را از اين هم خيلی پايين تر بياورم .ديگرجاه طلبی را
كنارگذاشته ام . كاش من هم ميتوانستم مثل انبوهی ازآنانی كه دراطراف خود
ميبينم ازهرتمجيد وهرتشويق وهرآفريني ازته دل شاد شوم واين شادی را بر
خود حرام ندانم . كاش ...
دروغ گفتم . اين يكی را نمی خواهم .
...
درمحله ما ديوانه ای هست كه وجه مشخصه وويژگی بارزش*عقب عقب دويدن *
است .هرگاه او راميبينيم دركنارخيابان به سوی پشت می دود. اوايل ، من او را
مسخره می كردم و صفت ديوانه را برازنده اش ميدانستم . اين راخوب می فهميدم
كه آدم عاقل روبه عقب نميدود .اما چندی كه گذشت به ماجرا شك كردم .به تدريج
دريافتم كه اوست كه ادای من را درمی آورد ومن را مسخره ميكند.
او با اين كار، كاريكاتورمرا ترسيم ميكرد و به ياد من می آورد كه چطورمثل
ديوانگان روبه عقب سيرمی كنم .
...
۲۷سال داشت ومی گفت ۱۳سال است كه دراثريك حادثه معلول شده است .
و آن حادثه ؟ با ويلچريك جانبازبازی می كرده كه ناگهان از پله ها سقوط می كند
و قطع نخاع !
وآن جانباز ، زن پرستاری بوده كه درسال ۶۵هنگام حمل مجروح روی مين رفته
وهردو پايش را ازناحيه ران ازدست داده است. زنی كه پيش ازمجروحيت ،از
همسرش نيزجدا شده بوده وبا تنها پسرش كه درآن زمان ۸ سال داشته زندگی
می كرده است .
ونسبت اين زن جانباز با پسری كه ۱۳ سال پيش دراثريك كنجكاوی كودكانه از
پله ها سقوط كرده وتا ابد به فلج دچارشده ؟ ...اين دو مادر و پسرند .
آن جوان ۲۷ ساله، همان كودك ۸ ساله ای است كه مادر، روزی او را بوسيد
و روانه ماموريت شد ... و وقتی بارديگراورا برتخت بيمارستان ديد ، نيمی از
بدنش نبود .
آن كودك ،آغوش مادررا برروی ويلچرتجربه كرد وبرويلچربزرگ شد .
شش سال هم گذشت . و ميراث نسل قبل به اين نسل هم رسيد : سقوط ، فلج ،
سكون .
من درزندگی سراسراندوه اين دو ، كه به فيلمی می ماند كه كارگردانی پوچ گرا
و بد بين سازنده اش باشد ، سمبل دو نسل از مردم اين دياررا می بينم .
نسل پيشين پا بردل می گذارد وازعلائق خانوادگی دل می برد و راهی مسلخی
می شود كه نيمی از وجودش را درآن ، جا می گذارد و نيمه ديگرش را با
خود به زندگی می كشاند.
جنگ تمام ميشود . ايده آل ها فرسوده می شوند . آن چه نصيب قهرمانان ديروز
می شود ويلچری است كه امروزبه چشم فرزند آن قهرمان - كه نسل بعد از
اوست - جز بازيچه ای نمی آيد .اما اين داستان سياه به همين جا ختم نمی شود:
نسل پيشين كه از درد خود مينالد از نيازهای بازيگوشانه نسل بعد غافل ميشود .
همين بازيچه - ويلچر ـ برای نسل بعد هم بازی هايی تدارك ديده است : او
را نيز به سقوط می كشاند و متعاقب آن ، يادگاری ديگر كه ويلچری ديگر است
به او هديه می كند .
وآيا اين، پايان اين سيرتسلسل است ؟ اين پايان داستان نيست . اكنون اين جوان ،
با آن نخاع قطع شده اش عقيم است و فرزندی ازاو برجای نخواهد ماند .
و اگرروزی يا شبی دزدی به خانه آنها بزند؟ ...هيچ مدافعی نيست . نسل
پيشين برمين پای گذاشت و برويلچری سياه نشست . نسل بعد ازاو را همان
ويلچر سياه به سقوط كشاند .
و نسل بعدي ؟ ديگر كسی نيست .
...
گاهی شايد خواسته خدا اين باشد كه عشق های كوچك زمينی را با انواع
سايزها به بنده اش بچشاند تا اورا كم كم مهيای عشق های بزرگ تر سازد .
خيلی ازانسان ها به همين اميد يا بهانه درجستجوی عشقهای زمينی برمی آيند.
ولی شايد گاهی هم اراده خدا براين تعلق می گيرد كه عشق های زمينی راهمه
به ناكامی بيارايد تا دل بنده ازهرچه مجازاست تهی شود تا جا برای آن ميهمانی
كه گفته اند روزی خواهد رسيد اندكی گشوده گردد.
شايد تنهايي ، سرنوشت انسان است .به گمانم جزاين هم نيست .حتی اگربهترين
همدرد وهمدم را هم بيابی ، باز ناپايداراست . مگرنه اين است كه هرسلامی ،
وداعی را در پی دارد ؟ گويا بايد خو كرد به تنهايی . بايد دردل تنها بود .حتی
اگر در لحظاتی گمان كردی كه *او* را يافته ای ، بدان كه طبيعت به بازيت
گرفته است. او را خواهی داشت . حتی اگر همان *او*يی باشد كه همواره
در ذهن و دل داشته ای . ولی مگرجزاين است كه *كل شی هالك * ؟ ومگر
جز اين است كه *آن چه نپايد دلبستگی را نشايد* ؟
خدا از روح خودش در انسان دميده و صفات خود را در او به وديعه نهاده
است. و مگر اولين صفت خدا چيزی جز تنهايی اوست ؟
...ساعت ۱۲شب است .وبلاگش راخواندم . يك دختر ۲۱ساله. پر ازاحساس
و پرازمعنويت : *...هميشه فكر ميكردم خدا شبيه مينياتورهای توی ديوان
باباطاهره...خيلی زيبا با يه لبخند مهربون كه اگه كار بدی بكنم از دستم
ناراحت ميشه ...مامان هميشه می گفت... خدا همه جا در كنار توست
همين جمله آخري تكانم داد. *هميشه بهت نگاه ميكنه*.
يادش به خير؛ روزگاری بود كه من هم نگاه مهربان خدا را كه با تبسم
شاهدم بود ، هر لحظه برخود حس ميكردم .لحظه هايم رامی انباشت ،
بدون اجازه اوجايی نمی رفتم ، بدون كمك او كاری نميكردم. شيرين ترين
لحظه هايم آن هنكام بود كه با او حرف ميزدم . برايش وقايعی را كه
برايم رخ داده بود تعريف می كردم .با حوصله گوش می كرد ، با مهربانی
نگاهم ميكرد وپاسخم رامی داد.ازوجودش انباشته می شدم ، سرريزمی شدم ،
بی نياز می شدم ، عاشق می شدم ، آرام می شدم ... آرام می شدم .
... سال ها گذشته است از آن روزها و شبها. فقط كسی می داند چه می گويم
كه مزه اش را دركام خود چشيده باشد و آرامشش را دروجود خود تجربه
كرده باشد. اكنون جز خاطره ای ازآن احساس ها برايم نمانده است .
راست می گفتند كه گذر زمان ، تا آدمی را خاكی و كثيف نكند او را به
خاك تحويل نمی دهد . چه جهادی می طلبد بر خاكدان زندگی كردن و
خاكی نشدن . توطئه ای در كار است . گويی ابروباد ومه وبقيه عوامل
دركارند تا تو باز بمانی از راهی كه آغاز كرده بودي.
بازمرورمی كنم وبلاگ پاك وبی آلايشش را : *...خدايا می دونم تنها كسی
كه ميتونه كمكم كنه خودتی .توی اين تاريكی دستم رو بگير... درست مثل
بچگی هام ... *
...شبی چشمم به چشم آسمان بود چه اسراری درآن سوها نهان بود
ستاره راز خود را بازمی گفت به چشمك با ادا با ناز می گفت
ستاره روزن دنيای نور است ستاره ازسياهی ها به دوراست
سكوت وخلوت نيمه شبان بود درآن خلوت همه اسرارعيان بود
من اما حبسی گل بودم و آب اسيرشهوت وخشم وخوروخواب
درونم تيره و بيرون سياهی امان از اين همه موج تباهی
دلم نا گه هوای آسمان كرد هوای بيكران در بيكران كرد
دلم درحسرت پروازمی سوخت نگاهم بر افق ها چشم می دوخت
دو بال زخمی ام بس ناتوان بود دوچشم شرمی ام برآسمان بود
دو پايم بندی خاك زمين بود دوصد زنجيرودامم دركمين بود
...
از خدا می خواهم كه هيچ گاه مرا چندان آلوده زندگی نكند كه از مرگ
هراسانم سازد . اگر خدا در زندگی آدمی فقط يك لطف به او كند و رحمت
خود را فقط يك بار به او بنماياند ، همان زدودن ترس مرگ از دل اوست.
آنانی كه خوب و خوش زندگی می كنند آيا مورد لطف خدايند؟
من می گويم حتی اگر از بندگان خوب خدا هم باشند تا خدا اين آخرين ترس
را از دل آنان محو نكند لطف و رحمتش را بر آنان كامل نكرده است .
اكنون از خدا می خواهم كه در لحظه مرگ ، توانم بخشد كه با آرامش و با
يقين از اين خاكدان چشم بپوشم و تن خاكيم را - كه تبعيدگاه من است ـ به خاك
بسپارم و غبار از چهره روح برگيرم و با رويی پاك به سوی آنجايی كه
نمی دانم كجاست ولی ميدانم و شنيده ام كه پاكان درآن راه می يابند بار سفر
بندم و در آن بارگاه بار يابم .
می ترسيدم از ابتذال و حالا چه در چنگال كثيفش اسيرم و ناله ای هم سر
نميدهم .
وحشت داشتم از روزمرگی و اكنون چه روزهايی كه خود هم نميدانم و
نميفهمم چگونه به شب ميرسد و چه شبهايی را كه ميتوانست عزيز باشد و
من در غفلت خواب ... يا بد تر از آن در خواب غفلت سپری ميكنم .
ميگريختم از بی دردی و حالا دردش بی صدا تمامی وجودم را فرا
گرفته ،دردی موذی و مزمن و پنهان كه تا صاحبش را از پا نيندازد خود را
نشان هم نميدهد .
...
راه خود را سخت گم كرده ام .در اين سرزمين بيگانه كه منٍ گم كرده راه
قدم گذاشته ام همه چيز و همه كس بيگانه است. حتی ديگر خودم را نيز
نميشناسم . از آن مبدا فاصله گرفته ام و ديگرگويی جزخاطره ای گنگ از آن
خانه كه روزی در حرم امنش سكنی داشتم برايم نمانده و با آن منزلگاهی
كه سودای رسيدنش را در سر و شوق ديدنش را در دل داشتم فرسنگ ها
فاصله دارم .
خوابم گرفته نميدانم چه مينويسم ، نميدانم چه بنويسم .شايد خواب دوای
درد باشد. نميدانم چه ميخواهم . روزی بود كه به دنبال نور و آگاهی
ميگشتم . هيچ گمان نميكردم شبی فرابرسد كه راحت خود را در تاريكی
و غفلت بجويم ، آسايش خود را در ظلمت و خواب بخواهم . چه كمينگاه های
مخوفی در انتظار انسان است. و اين انسان بيچاره چه بی خبر و سرخوش
به آن پای ميگذارد .
خوابم گرفته . نميدانم چه مينويسم ، نميدانم چه بنويسم .
...